تبلیغات

آرزو میکند یکی صدایش کند حتی اشتباهی



رمان غرور عاشقان




*رمان غرور عاشقان*
 نویسنده :رویا سینا پور
 خلاصه رمان غرور عاشقان: پری از کودکی در خانه ای که مادرش خدمتکار انهاست زندگی میکرده ،وآزار اذیتهای کودکانه بهرام نوه خانم بزرگ را به خوبی به خاطر دارد ولی با رفتن بهرام به خارج پری نفس راحتی میکشد بعد از سالها بهرام که حالا مرد جوان بسیار زیبائی شده بازمیگردد و با دیدن زیبائی افسانه ای همبازی خردسالیش پری ،عاشق او میشود ولی بجای محبت هر دو باز هم به اذیت وآزار هم میپردازند تا اینکه روزی که قرار است بهرام از مادرش بخواهد که پری را خواستگاری کند ساعت جواهر نشان مادرش گم میشودو بهرام فکر میکند این هم یکی از بازیهای پری برای آزار دان اوستوهیچ کس حرفهای پری که اظهار بی اطلاعی میکند را باور نمیکند و او مادرش را ازخانه بیرون میکنند... رمان خوبیه فقط آخرش یه کم غیرقابل تصور تموم میشه...

 منبع رمان:نودهشتیاhttp://www.forum.98ia.com



اواخر بهار بود خانه دكتر غرق گل و گیاه شده بود.
********* گلدانهای شمعدانی روی پله ها ، كاجهای یك اندازه ، تازه خانم وارد استخر شده بود و شنا می كرد . صدای زنگ در حیاط بلند شد مادرم چادرش را پوشید و در را باز كرد. من هشت سال داشتم و همه جا همراه مادرم بودم. هنگامی كه نانوایی یا خرید می رفت ، وقتی خانم بزرگ را به دكتر می بردو پشت در ، پستچی ایستاده بود و نامه ای را در دست مادرم داد مادر نگاهی به نامه انداخت و در را بست . قدمهایش را به سوی استخر تند كرد دنبالش می دویدم. فرانك عروس خانم بزرگ بود و همه ما او را خانم صدا می كردیم . مادر نفس نفس می زد كنار مجسمه سنگی ایستاد و بریده بریده گفت:خانم نامه دارید فكر كنم آقا فرانك نگاهی به خورشید انداخت و جواب داد: برو بده دست خانم بزرگ، می بینی كه فعلا در آب هستم و مادر اطاعت بعد از ظهر فرانك طبق معمول روی نیمكت كنار بوته های گل سرخ نشسته بود و مشغول آرایش صورتش بود چهر ه اش بشاش تر از همیشه به نظر می بیا دختر جان بیا نزدیك بینم عروسك كهنه ام را پشت پنهان كرم و جلو رفتم . "سلام خانم" سلام پری چی گذاشتی پشتت ها؟ و آهسته عروسك را بیرون آوردم ((چقدر خوشكله مثل خودت ، رنگ موها، چشم های مشكی ، نگاه كن لپها و لبهایش مثل خودت سرخ سرخ خوش به حالت دختر تو بزرگ شوی چه...)) صدای مادر از ته باغ به گوشم رسید (پری پری جان بیا دختر مزاحم خانم نشو) و فرانك دستی به موهایم كه مادر همیشه با حوصله آنها را می بافت كشید و آهسته گفت((خوش به حال كسی كه با تو ازدواج كند))و من دور از دنیای ناشناخته و بدون هیچ فكری جزء بازی های بچه گانه به سوی مادرم (( پرك من . دختر خوشكلم الهی قربان این چشمهای درشت خوشرنگت بشوم مادر)) خودم را در آغوش مادر ی مهربان و زحمتكش كه چندین سال عمرش را در خانه دكتر به خدمتكاری گذرانده بود انداختم مادر موهایم را نوازش كرد و باز خودم را برایش لوس شب خانم بزرگ مادرم را صدا زد من همراهش رفتم وارد سالن پذیرایی شدیم با اینكه بارها به آنجا رفته بودم ولی هنوز برایم تازگی داشت ... تابلوهای نقاشی و آینه های قدی كتابخانه ، مبلمان و فرشها. ولی من همیشه عاشق مجسمه ها بودم عروسكی كه لباس هندی به تن داشت و آهنگ می زد و می رقصید ، همیشه نظرم را جلب می به عروسك خیره شده بودم ولی حرفهای خانم بزرگ را میشنیدم گوش كن كوكب باز فردا صبح می روی بازار بزرگ، خشكبار ، آجیل چه می دانم لیست گرفتم. روی میز است همه را به همان مقدار كه نوشتم تهیه می كنی . بعد پاك می كنی و بعد هم بسته بندی ، متوجه (( چشم خان بزرگ، خیر است؟)) خانم بزرگ نگاه كوتاهی به نامه ای كه در دست داشت انداخت سپس خنده ای كرد و جواب داد : انشاء الله خیر است پسرم نامه ای فرستاده . نوشته فرانك و بهرام را بفرستم آنجا. فكر كنم تصمیم گرفته باشد باز هم ادامه تحصیل مادر سرفه كنان گفت: آقا بهرام هم می روند؟ و خانم بزگ جواب داد : البته چه سوالهایی می كنی كوكب؟ دكتر همین یك پسر را دارد مگر می شود بهرام می دانستم مادر چقدر از شنیدن این خبر خوشحال می شود آخر بهرام مادرم را خیلی اذیت می كرد بهرام دو سال از من بزرگتر بود و اكثر اوقات مرا مجبور می كرد تا عروسكم را نشان تیر تفنگ بادیش كنم و من گریه می كردم و به اجبار حرفش را گوش می دادم... *****ویرایش شده در رمان رمان رمان********* صبح روز بعد مادرم آماده شد تا برای خرید برود گفتم من هم می آیم . مقداری نخود و كشمش در دستم ریخت و گفت : دختر گلم راه خیلی دور است تا ظهر برنمی گردم و خسته می شوی مادر . در ضمن هنوز دیكته ننوشتی ، برو در ست را بخوان. ولحظه ای كه از اتاق بیرون می رفت افزود :نكند در را برای بهرام باز كنی؟ شیطان است دوباره چشم مرا دور می بیند كتكت می زند... ********************* وقتی مادر در را بست تنها شدم دوباره مثل روزهای قبل جای خالی پدرم را دیدم دوباره مردنش را به یاد آوردم و طبق معمول شروع به گریه كردن كردم. --------رمان رمان رمان-------- قاب عكس پدر كنار آیینه روی طاقچه بود دستمالی را برداشتم و قاب را پاك كردم چهره خود را در آیینه دیدم چشمانی اشك آلود با لپ هایی گل انداخته از خودم پرسیدم : چیه پری دلت می خواست پدر داشتی؟ مثل و صدای خندیدن بهرام را از پشت پنجره شنیدم به سویش برگشتم .اینجا چه كار می كنی بهرام ؟ مگر مادرم نگفت از پنجره نگاه نكن. دوباره خندید و لبهایش را جمع كرد :بیا بیرون پری بیا بازی كنیم عروسكت را هم بیاور. رفتم و عروسكم را از روی زمین برداشتم و نشانش دادم به این می گویی عروسك ؟ این كه شده صافی هاهای خندید : صافی بله دیگر سوراخ سوراخش كردی نگاه كن حالا می آیی بیرون یا نه (( درس دارم مادرم اجازه نداده باید دیكته بنویسم. ((بده من برایت دیكته بگویم)) (( راست می گویی بهرام؟ ))بلند شدم وئ كتابم را دستش دادم. بهرام كتاب را از دستم گرفت و موذیانه خندید : اگر كتابت را می خواهی باید بگذاری چشم عروسكت را نشانه ((اذیت نكن بهرام جیغ می زنم ها؟)) (2) خب جیغ بزن مادرت که نیست هر چه قدر میخواهی گریه کن جیغ بزن ها ها ها... صدای خنده هایش زجرم میداد:دیوانه شد بهرام؟کتابم را بده. نمیدهم نمیدهم میتوانی بیا بگیر. از روی لج لبهایم را به یکدیگر فشردم:الحمدلله که دیگر میروی امریکا همه از دستت راحت میشویم. من امریکا برو نیستم. حالا نوبت من بود که عذابش بدهم:میروی باید بروی دیشب خودم شنیدم. کی گفت؟ مادر بزرگت گفت.و زدم زیر خنده انگار از حرص خوردن و عذاب کشیدنش لذت میبردم.بهرام که حسابی حرص خورده بود کتابم را ورق ورق کرد و گفت:پدر سوخته.و من تا استخوان سوختم.گریه کردم و به او گفتم:وحشی!پدر خودت سوخته. و فقط صدای خودم را در جواب خودم شنیدم و جیغ کشیدم:آخ چشمم!مامان چشمم. بهرام وقتی دید از چشمم خون میریزد پا به فرار گذاشت و من وحشت زده از اتاق بیرون دویدم جیغ میکشیدم و مادرم را صدا میکردم. نشانی از بهران نبود.چند لحظه بعد فرانک از روی بالکن پرسید:چی شده پری؟چرا گریه میکنی؟ از لابلای درختها نمیتوانست مرا ببیند بلند شدم و جلوتر رفتم.دستهایم خونی شده بود و خون چکه چکه روی زمین میریخت. وای خدا مرگم بده چی شده پری؟چشمت چی شده؟ و داخل رفت.داشتم از ترس زهره ترک میشدم.چند لحظه بعد فرانک بسویم دوید و پشت سر او مادربزرگ عصازنان پرسید:بهرام کجاست؟میدانم کار این شیطان است.و فرانک در حالیکه با پنبه خونها را از روی صورتم پاک میکرد جواب داد:همین طرفها بود خانم بزرگ.و خطاب بمن ادامه داد:نترس دخترم همین الان میرویم بیمارستان. خانم بزرگ روی چشمم باند گذاشت و فرانک اتومبیلش را روشن کرد.به کمک خانم بزرگ سوار شدم ترسیده بودم.ولی بیشتر از خودم فکر مادرم را میکردم اگر برگردد و بشنود چه حالی پیده میکند؟بیچاره مادرم بیماری خودش کم بود حالا باید غصه مرا هم بخورد. ---+- وقتی که به بیمارتسان رسیدیم یکی دو پرستار چشمم را نگاه کردند و بعد دکتر آمد.دکتر چانه ام را گرفت و سرم را بطرف بالا حرکت داد:ببینم!دستت را بردار دخترم.و هنگامیکه چشمم را نگاه کرد یکی دوبار سرش را با تاسف تکان داد و افزود:باید عمل شود شانس آورده که تیر داخل چشمش نرفته. فانک بادستپاچگی پرسید:یعنی امیدوار باشیم آقای دکتر؟ شما مادرش هستید؟ نه مادرش...راستی مادرش؟کوکب بفهمد چه میکند؟و خطاب به خانم بزرگ ادامه داد:بهتر است زودتر برگردیم الان کوکب برمیگردد. بخانه برگشتیم.مادرم هنوز نیامده بود.فرانک برایم شربت درست کرد .زانو بغل گرفته بودم و درخت بید را نگاه میکردم .با دیدن این درخت بیاد بهارم می افتادم.آخر همیشه عروسکم را زیر آن درخت نشان قرار میداد. پ پرک!به چی نگاهه میکنی؟ هیچی خانم.و ناگهان چشمم به بهرام افتاد که خودش را پشت درختی پنهان کرده بود و سرک میکشید.آرام شده بود.با دیدن بهرام بغض کردم:دلت خنک شد؟چشمم کور شد.دوباره خود را پنهان کرد و چند لحظه بعد به سرعت به سمت خیابان دوید.نمیدانم درآن لحظه با یک چشم توانسته بودم دقیق ببینم یا نه.ولی گویا چشمان بهرام قرمز شده بودند. پری جان برویم داخل اتاق.اگر استراحت کنی بهتر است.زودتر خوب میشوی. ولی من که خوب نمیشوم من کور شدم. نه عزیزم این حرف را نزن تو حتما خوب میشوی فقط باید استراحت کنی. فرانک برایک رختخواب پهن کرد.چند لحظه ای که دراز کشیدم بهرام دوباره پشت پنجره آمد.رویم را بطرف دیوار برگرداندم و گفتم:برو بهرام. بهرام بی آنکه هیچ حرفی بزند رفت.فرانک به او بد وبیراه میگفت:وروجک شیطان!خدا سربراهش کند اصلا به پدرش نرفته... ولی من دلم بحال بهرام میسوخت .نمیخواستم مادرش او را تنبیه کند.یا حتی کسی حرف زشتی به او بزند.حتی در گذشته هم راضی نبودم مادرم شکایتش را به فرانک یا خانم بزرگ کند. یک ساعت گذشت.درد چشمم کمتر شده بود.بهرام با اینکه میدانست مادرش به او دری وری میگوید ولی با اینحال هر چند لحظه یکبار کنار پنجره می آمد و بعد از اینکه نگاهی بمن می انداخت به سرعت میدوید.صدای کفشهایش بر روی شنها نشانگر مسیرش بود.میدانستم کجا می ایستد زیر درخت بید. مادرم کلید داشت.صدایش را شنیدم:بهرام جان چرا مدرسه نرفتی؟ای وای چرا در اتاق باز است ؟و وارد شد و با دیدن پانسمان چشم چپ من روی زمین نشست و خیره ماند. ساکت بود و هیچ نمیگفت فرانک بلند شد و یک لیوان شربت برایش ریخت گویا نمیتوانست دستش را حرکت بدهد.فقط مات و مبهوت بمن نگاه میکرد. نگران گفتم:چیزی نشده مادر!دکتر گفت خوب میشوم مگر نه خانم؟ فرانک لیوان را جلوی دهان مادر گرفت ولی مادر هر لحظه نفسهایش شدیدتر میشد و شروع کرد به سرفه کردن. -*- دوباره نفس تنگی به سراغش آمد.فرانک پشت مادرم را میمالید و میگفت:کوکب باید به اعصابت مسلط باشی.تو با این رفتار روحیه را از این دختر میگیری.و مادرم فقط سرفه میگیری.بعد زد زیر گریه.گریه اش دل سنگ را آب میکرد:چی بسر خودت آوردی پری؟حالا بگوببینم چی شد؟کور شدی؟دیگر نمیتوانی ببینی؟نه؟نمیبینی؟خدایا چکار کنم؟به کی پناه ببرم؟کسی را ندارم که به دادم برسد؟بچه من که پدر ندارد.حالا چکار کنم مادر؟باور نمیکنم کور شدی.چشمان به آن زیبایی!خانم دیدی چقدر درشت و خوشگل بود؟الهی بمیرم مادر برای آن چشمان سیاهت.مثل آهو بود.الهی فدای آن مژه زدنهایت بشوم. مادرم نزدیکتر شد و مرا در آغوش گرفت و هر دو گریه میکردیم.مادرم ناله میکرد.ضجه میزد:دخترکم پرکم کور شد.و من در دنیای کودکانه برای مادر مسوختم. وقتی مادر ساکت شد و من آرام گرفتم فرنک کنار مادرم نشست و آهسته همه آنچه که در نبودش اتفاق افتاده بود گفت. مادرم وقتی شنید دهان گشود تا بهرام را نفرین کند.این را از آغاز فمیدم که اول محکم با دست راست بر سینه کوبید گفت:الهی...! نه مادر نگو!من مقصر بودم اذیتش کردم.و در ادامه حرفهای من فرانک افزود»بخدا کوکب قول میدهم به هر قیمتی باشد چشم دخترت را برگردانم.ولی نفرین نکن.میدانی که من همین یک بچه را دارم خدا را خوش نمیاد چشم دخترت را بهرام گرفته من برمیگردانم تو هم دعا کن برای بهران نه برای پری. فرانک این را گفت و بیرون رفت من ماندم و مادر با یک دنیا غصه و تنهایی .من ماندم و مادری بیمار و غصه دار و مادری ماند بادختری کور. دو ماه بعد روز جمه بود ساعت 6 بعداز ظهر هوای گرم تابستان کلافه کننده بود. مادرم مشغول بستن چمدانها بود.فرانک و بهرام عازم رفتن بودند.ساعت 11 پرواز داشتند.من با بهرام قهر بودم.در مدت این دو ماه حتی کلمه ای با او صحبت نکردم بهرام هم خود را بی اهمیت نشان میداد.آن روز زیر درخت بید نشسته بود و آلبوم عکسهایش را نگاه میکرد.میدانستم چند قطعه عکس منهم که با خانم یا خانم بزرگ انداخته بودم در آلبومش است.دلم میخواست عکسهایم را از او پس بگیرم و لی چطور؟من که قهرم. کنار باغچه نشسته بودم و عروسکم را در بغل گرفته بودم.زیر چشمی نگاهش میکردم.از اینکه میرفت خوشحال بودم در دل میگفتم راحت شدم.دیگر کسی اذیتمان نمیکند بهرام بلند شد و بطرف من آمد .نگاهش نکردم او هم هیچ نگفت و هنگامی که از کنارم رد شد محکم با کفش روی پای من کوبید. دردم آمد ولی هیچ نگفتم حتی کلمه ای اصلا انگار اتفاقی نیفتاده با اخلاقش آشنا بودم.اینطوری بیشتر حرص میخورد.چند لحظه گذشت منتظر بودم تا دوباره حرکت جدیدی کند حدسم درست بود.یک سنگ کوچک برداشت و در حالیکه راه رفته را برمیگشت تکه سنگی روی سر عروسکم انداخت.سنگ مستقیم روی چشم چپ عروسکم خورد.با دیدن این منظره خاطره تلخ آنروز برایم زنده و روشن شد حالا حس میکردم از بهرام تنفر پیدا کرده ام یا شاید دلم میخواهد او جای من کور شده بود. جای نشستن نبود بهرام زیر لب یا آواز میخواند یا سوت میزد و مرتب سربه سر من میگذاشت. ساعت 8 شد فرانک و بهرام د راتومبیل نشسته بودند صدای خانم بزرگ در باغ میپیچید:کوکب در را بار کن منهم برای درقه میروم فرودگاه و بعد به راننده اش افزود حکت کن. اتومبیل از کنارم رد شد فرانک دستش را بلند کرد بهرام دو دستش را به شیشه اتومبیل نکیه داده بود و تا لحظه ای که از در حیاط بیرون میرفتند بمن خیره شده بود (3) بهرام رفت من ماندم با یک خانه ویلایی و باغی بزرگ و پیرزنی که چهره مهربانش فراموش نشدنی است. من روبروز بزرگتر میشدم قد میکشیدم و شکل میگرفتم.دو سال گذشت.در بیمارستان بستری شده بودم.قرار بود اولین عمل جراحی روی چشمم انجام شود.خانم بزرگ طبق قولی که به مادر داده بود تمام هزینه بیمارستان و عمل را پرداخت.قرار بود بهترین متخصص بیاید پدر بهارم توسط نامه ای که فرستاده بود آدرس این متخصص را نوشته بود. پرستارها کلاههای سفید بر سر داشتند برایم عروسک و اسباب بازیهای مختلف می آوردند.هر روز لباسم را عوض میکردند و عصراها به پارک بیمارستان میبردنم تا بازی کنم.مادرن نگران ولی خوشحال و راضی بود. ساعت 8 صبح روز چهارشنبه دکتر به دیدنم آمد و دستور داد تا برای اتاق عمل حاضرم کنند.کمی ترسیده بودم ولی خوشحال برای اینکه دوباره چشمم سالم میشود. نمیدانم چقدر عمل طول کشید فقط بخاطر دارم زمانی که چشمم را باز کردم و مادرم را دیدم گریه میکرد و خدا را شکر میگفت حس میکردم چشم چپم سنگینی میکند. مادرم میگفت:دست نزن مادرجان پانسمان دارد.چند روز باید تحمل کنی .لبخندی زدم و دوباره خوابیدم. 4روز دیگر گذشت دکتر و دو پرستار بالای سرم ایستاده بودند.دکتر عروسکم را بدستم داد و گفت:فقط به عروسکت فکر کن!اسمش چی بود؟چقدر دوستش داشتی؟ آقای دکتر چشمم خوب شده؟یعنی میبینم؟ انشاالله عزیزم!خوب شده خب نگفتی اسم عروسکت چی بود؟و همزمان یکی از پرستارها مشغول باز کردن پانسمان چشمم بود. میترسیدم حس میکردم خوب نشده ام دکتر چراغ قوه ای که در دست داشت را روشن کرد و بسمت چشمم گرفت و دست دیگرش را روی چشم راستم گذاشت .بعد آهسته گفت:حالا این چشم را باز کن و فقط به عروسکت فکر کن گفتی اسمش چه بود؟ باز جواب ندادم حس میکردم چشمم درد میکند هیچ چیز نمیدیدم گفتم نمیبینم. دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:سعی کن!هیچ نوری نمیبینی؟حتی خیلی کمرنگ؟ نه نمیبینم بخدا نمیبینم و صدای گریه مادرم بگوش رسید. چند لحظه بعد دکتر دوباره سوالش را تکرار کرد و من هنوز نمیتوانستم ببینم.دیگر کاملا امیدم را ازدست دادم و زدم زیر گریه.کور شدم.کور کور.بهارم ک.رم کرد.و دکتر خطاب به پرستار گفت دوباره چشمش را پانسمان کنید.و خطاب به مادرم ادامه داد شما هم تشریف بیارید اتاق من. مادرم برگشت و نگاهی بمن مرد اشکهایش را پاک کرد و پشت سر دکتر راه افتاد.3روز بعد از بیمارستان مرخص شدم ناامید بخانه برگشتیم.هر روز دم غروب که میشد دلم میگرفت.گوشه ای مینشستم و در آن باغ سوت و کور گریه میکردم.حالا جای شیطانیهای بهرام را خالی میدیدم حالا که همبازیم رفته بود حالا که هیچ صدایی غیر از آواز پرندگان و ریختن برگهای چنار شنیده نیمشد. مادرم بالای سرک ایستاد و دست روی شانه ام گذاشت.پری جان!دوباره گریه میکنی؟شنیدی که دکتر چه گفت باید یکبار دیگر عمل شوی غصه نخور مادر من دعا میکنم نذر میکنم ته دلم روشن است که خوب میشوی. همانطور که بزمین خیره شده بودم گفتم:پس امسال مدرسه نمیروم خجالت میکشم به همه دوستانم گفته بودم که بعد از این عمل چشمم خوب میشود. چه حرفهایی میزنی؟مگر میشود مدرسه نروی مادر؟حیف نیست؟وقتی شاگرد اول کلاس این حرف را میزند بقیه چه میگویند؟مگر نگفتی آرزو داری دکتر بشوی؟مثل پدر بهارم مگر نگفتی میخواهی چشمهای مردم را خوب کنی ؟ها؟نگفتی دخترم؟ سرم را بلند کردم چهره خسته مادرم دوباره نیروی جدیدی به روحم بخشید:چشم مادر هر چه شما بگویید. یک سال دیگر گذشت فرانک مرتب برای خانم بزرگ نامه میفرستاد و در نامه هایش حال مرا میپرسید. کم کم شادابی و شیطتنهای بچه گانه از من فاصله میگرفت روزبروز افسرده تر میشدم.بیشتر در خودم غرق بودم و تنها به این فکر میکردم که چگونه میتوانم از بهرام انتقام بگیرم.کی و چطور دستم به او میرسد.به آنروز و آن اتفاق فکر میکردم چهره بهرام رابخاطر می آوردم که چگونه تفنگ بادی را بسوی من نشانه گرفت.بعد بازیهایی کودکانه ای که با هم میکردیم به یاد می آوردم.قهرها آشتیها آه چقدر خوب بود لحظه هایی را که خوش بودیم.وقتی کشتیهای کوچک بادبانی ما بر روی حوض کوچک ته باغ به یکدیگر تنه میزدند و مادستها زیر چانه چشمها در چشم هم حرف میزدیم. حالا لحظه ها به ساعتها میپیوستند و ما دور از هم اسیر سرنوشت قد میکشیدم و بزرگ میشدیم. کلاس دوم راهنمایی بودم.برای بار دوم در بیمارستان بستری شدم و دوباره لحظه ها تکرار شد.و دکتر دومین عمل را روی چشم من انجام داد.روز چهارم بود دکتر کنارم نشسته بود و سعی میکرد مرا به آرامش دعوت کند:میخواهم چشمهایت را باز کنم اگر میخواهی دوباره ببینی باید فقط به آرامش فکر کنی فهمیدی؟ بله دکتر فهمیدم. پس شروع میکنم.و شروع به باز کردن پانسمان کرد.بعد نور پراغ قوه را انداخت و چشم راستم را با دستش گرفت :خب دخترم!حالا آهسته چشمت را باز کن.و من ارام چشمم را باز کردم همه جا تاریک بود درست مثل دلم هیچ چیز نمیدیدم بغض گلویم را فشار داد دوباره سعی کردم تا شاید بتوانم چیزی ببینم .یکی دو بار چشمم را باز و بسته کردم و بعد به دستور دکتر چند لحظه ای بسته نگه داشتم و دوبازه باز کردم. دکتر گفت:تو الان در یک باغ گل سرخ هستی داری بازی چشم بند میکنی حالا نوبت دوستت است که چشمش را ببندد دستمال را از روی چشمت بردار و به چشم دوستت ببند. و و من با صحبتهای دکتر خودم رادر آن موقعیت احساس کردم.هنگامی که دستمال را از روی چشمم برداشتم دیدم در باغ گل سرخ هستم .همه جا بوته های گل چقدر زیبا بود .حالا یک نور دیدم نور ی بسیار ضعیف و به اندازه یک نقطه.دو سه بار چشمم را باز و بسته کردم و هر بار نور بزرگتر و بعد حالت یک توپ مهتابی را گرفت.خدایا من میبینم دوباره میبینم نور مادرجان!نور میبینم.دیدم.بعد چهره یک مرد بله خودش بود دکتر بود.بعد مادرم را تار میدیدم.از خوشحالی زدم زیر گریه جیغ میکشیدم من میدیدم من میدیدیم. و به این ترتیب با خواست خدا و دعاهای مادرم و خرجی که خانم بزرگ کرده بود من دوباره سلامتی چشمم را بدست آوردم. یک هفته در بیمارستان بستری بودم .همانند زندانی در سلول یا پرنده ای در قفس فقط به آزادی فکر میکردم.به مرخص شدن از بیمارستان به دوستانم به مدرسه تحصیل و در واقع به آینده ای که هیچ چیز از آن نمیدانستم. در کلاس دوم دبیرستان درس میخواندم.سرزنده و شاداب بودم.آنروز همراه دوستم فرحناز از دبیرستان خارج شدیم. چته فرحناز؟اتفاقی افتاده؟ ها؟نه طوری نیست چطور؟ هیچی همینطوری پرسیدم دیدم مثل همیشه سرحال نیستی. ای بابا!خوش بحالت عجب دل خوشی داری کاش من یک تار مو بودم بالای سر تو. غش غش خندیدم :چرا من؟ آه کشید:خدا بتو هیچ چیز کم نداده.یک مادر خوب استعدادی که همه همکلاسیها آرزویش را دارند .از همه مهمتر زیبایی.زیبایی تو انگشت زد تمام بچه ها و دبیرها شده.همه بچه ها ارزو دارند فقط این چشمها را داشتند.وقتی بچشم آدم خیره میشوی دل هر کس را میبری حتی منکه دختر هستم عاشق نگاه کردنت... در حالیکه کتابهایم را در کلاسور مرتب میکردم لبخندی زدم و گفتم:اولا که تعارف است در ثانی اینها که گفتی باعث خوشبخت شدن هیچکس نمیشود.کجا تابحال شنیدی که چشم اینده کسی را روشن یا تامین کرده باشد.حالا بگوببینم چطور شده رفتی تو این فکر؟من خوب تو را میشناسم.بیجهت به چیزی فکر نمیکنی. ببین پری!چند روز پیش یک خواستگار برایم آمداز دوستان قدیمی برادرم است تا حدودی او را میشناسم. خب پس مشکلت چیه؟ میترسم. میترسی؟حالا راه بیا چرا ایستادی؟ اره پری میترسم.و در حالیکه دوباره شروع کرد به حرکت ادامه داد:همیشه ترسم از این بود که با هر کس ازدواج کنم زشتی صورتم را طعنه بزند. خندیدم :به حق چیزهای نشینده خب دختر جان اگر کس یتو را پسند نکند که به خواستگاریت نمی اید. اینها همه حرف و حدیث است بقول مادرم وقتی خرشان از پل بگذرد.. میان حرفش پریدم و گفتم:از این فکرهای شیطانی نکن.اولا که تو عیبی نداری در ثانی انسان بایستی سیرت زیبایی داشته باشد نه صورت زیبا اصل کار نچابت است که تو داری. دوباره ایستاد و در چشمهایم خیره شد.معلوم بود که به عالم دیگری رفته.ولی آهسته گفت:اینها را برای دل من میگویی یا واقعا همینطور است؟ دستم را دور گردن فرحناز حلقه کردم :وقتی قلب صافی داشته باشی وقتی صداقت و وفا داشته باشی وقتی سیرت زیبایی داشته باشی فاصله ات با خوشبختی به اندازه یک تار مو است. پری جان با یک لیوان آبمیوه چطوری؟ خوبم به شرطی که مهمان من باشی. دوباره که تعارف میکنی دختر کی از این اخلاقت دست بر میداری؟ نفس عمیقی کشیدم و در حالیکه بهراف فرحناز بسوی کافه گلاسه میرفتم گفتم:منهم غصه های بزرگی دارم.تو که بهتر از هر کسی موقعیت خانواده مرا میدانی.میدانی که از بچگی حسرت دست گرم پدر را داشتم ولی تو قدر نعمتهایی که خدا بهت داده نمیدانی.مثلا ثروت پدر یا اصلا وجود پدر... وارد کافه گلاسه شدیم و بعد از سفارش آبمیوه در لژ خانوادگی نشستیم. راستی پری از بهارم چه خبر؟گفتی در امریکا تحصیل میکند؟ پوزخندی زدم و گفتم:بدبخت به هر چی امریکاییه !حالا از دست بهرام چه میکشند؟البته بزودی مدتی از دست شیطانیهایش خلاص میشوند. مگر میخواهد بیاید؟ اینطور که فرانک برای خانم بزرگ نوشته بود قرار است اول تابستان بیایند ایران. جدی؟برای همیشه؟ نه فکر نمیکنم.فقط تعطیلات تابستان. فرحناز خنده شیطتنت آمیزی کرد و گفت:پس خدا بداد توب رسد. برای یک لحظه در عالم بچگی غرق شدم بازیهای کودکانه من و بهرام زیر درخت بید... پری؟پ پرک؟ بله؟ کجایی؟و در حالی که با نی باز یمیکرد ادمه داد رفتی امریکا؟ نه بابا همیجا بودم. خب از اینجا چه خبر آب و هوا چطور است؟ از روی صندلی بلند شدم و دستم را روی پیشانی گذاشتم و وانمود کردم که دور دست را نگاه میکنم بعد گفتم:هوا آفتابی از آن دورها هم یک سوار با اسب سفید میاید. اوه یقین دارم بهارم است. و هر دو خنده کنان خارج شدیم.دوباره قدم زیم و هر کدام به طریقی سربسر دیگری میگذاشتیم. به این ترتیب روزها یکی پشت سر دیگری سپری میشد من نوجوانی سرزنده و شاداب و دارای روح بزرگی که در جسمم جا نمیگرفت. وقتی سر کلاس درس مینشستیم فقط بفکر شیطتنت بودم.از دیدن چهره خندان و بشاش بچه ها لذت میبردم.بچه ها میگفتند اگر یک روز پری در این کلاس نباشد ما هیچکدام نمیتوانیم درس بخواینم. دبیرها عاشق اخلاق و رفتارم بودند.میگفتند با همه شیطتنتهایی که داری ولی شاگرد ممتاز مدرسه هستی باعث افتخارمان هستی و ... یک روز به علت سرماخوردگی کسل بودم دبیر ریاضی پای تخته ایتساده و مشغول درسدادن بود. عطسه کردم دوبار پشت سر هم. آهان!گفتم امروز کلاس ساکت است همه یاد بدهکاریهایشان افتادند پس پری مریض شده؟بعد بطرفم آمد و افزود:بلند شو ببینم. چرخیدم بله خانم. سرما خوردی؟ سرم را تکان دادم. دستمال را بردار پری میخواهم دوباره این لپهای قلوه ای مخملی را ببینم. خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم. فکر میکنم خداوند وقتی تو را آفریده تمام سلیقه اش را بکار بده جلل خالق!حالت چشمهایش را نگاه کنید وقتی بچشم کسی نگاه میکند طرف رادیوانه میکند. یکی از بچه ها از ته کلاس گفت:خانم اجازه؟ نگاهش نکرد ولی گفت:بگو. وقتی پری مژه میزند یا چشمش را میچرخاند ارزو میکنم یک مژه روی آن چشمها بودم.آنوقت همه با حسرت نگاهم میکردند. و هر کدام از بچه ها شروع به گفتن جمله ای کردند. خانم اجازه!موهایش را نگفتید وقتی میبندد هر کسی یاد دم اسب می افتد بلند و مشکی. خانم اجازه!ابروهایش را بگویید قد بلندش را بگویید. بینی کوچک و قلمی خوش بحالش.اگر من یک بینی ممثل بینی پری داشتم دیگر هیچ غصه ای نداشتم. پری چشمهایت را خمار میکنی؟ پری لبهایت را این شکلی میکنی؟ پری وقتی میخندی صد چندان خوشگلتر میشوی. راستی پری اگر موهایت را فر بزنی چه میشود؟وحشی وحشی مثل فیلمها آه خوشبحالت. و آنان که سکوت کرده بودند حسودی میکردند میگفتند:خانم وقتمان گذشت خانم اجازه درس نمیدهید؟ خانم سوالی داشتم.لطف کنید مساله 237 را توضیح بدهید.و دیگری که رقابت عجیبی با من داشت بی آنکه بمن یا معلم نگاه کند نوک قلمش را روی میز کوبید و با جمله ای به تمام حرفها خاتمه داد:خوب شد ما در این کلاس یک مانکن داریم و گرنه در این کلاس درس حرف دیگری برای گفتن نداشتیم. (4) و معلم که متوجه حسادت یا رقابت افسانه شده بود دستی به پشت شانه ام زد و گفت:فردا بمان خانه استراحت کن بخاطر تو درس نمیدهم حیف است شاگرد زرنگی مثل تو در تب بسوزد ولی باز آماده در خواندن باشد. ممنون خانم شما لطف دارید. سال تحصیلی تمام شد آخرین امتحان انشا بود .موضوع لجبازی را انتخاب کردم گویا سالها بود که دلم میخواست قلم در دست گیرم و تمام درونم آنچه را که بر دلم سنگینی میکردرا بر روی کاغذ مینوشتم لجبازیهای بهرام را اذیتهای کودکانه اش را... نوشتی پری؟ صدای دبیر ادبیات بود آخرین جمله را بسرعت نوشتم آیا لجبازی از تنفر برمیخیزد یا از دوست داشتن.و بلند شدم و ورقه را تحویل دادم. دوستانم در حیاط جمع بودند هر کدام چیزی مسگفتند چشمم به فرحناز افتاد.دستم را تکان دادم و بسویش رفتم.راجع به لجبازی چه نوشتی؟ لبهایش را از روی حرص جمع کرد و گفت:غیر از این موضوع راجع به هر موضوعی میتوانستم بنویسم. خندم گرفت ولی جای خندیدن نبود خودم را کنترل کردم و گفتم:خب میخواستی موضوع بهداشت را انتخاب کنی. فرحناز سرش را تکانی داد و باافسوس گفت:مگر چاره دیگری داشتم؟آخر من از لجبازی چه میدانم تک فرزندی که به فول مادرش در رختخواب پر قو بزرگ شده چه کسی با او لج بازی کرده که معنی این کلمه را بداند. ولی من اگر فرصت داشتم چندین صفحه مینوشتم. نگاه عمیقی کرد و گفت:راجع به بهرام مینوشتی؟ چشمهایم را برای لحظه ای بستم و چهره بهرام را مجسم کردم بعد گفتم:تابحال شیطان را دیده ای؟ خدا نکند مگر تو دیدی؟ چشمهایم را باز کردم لبهایم را گاز گرفتم :البته بارخا و بارها حتی با او زندگی کردم زیر یک سقف. وای بس کن پری از جان این بهرام بیچاره چه میخواهی؟ پوزخندی زدم و گفتم:بیچاره؟بیچاره امروز میاید خدا به روزگارمان رحم کند. پری؟ بله؟ راستش را بگو هنوز بخاطر چشمت از بهرام متنفری؟...خودت گفتی که صاف و صادق بودن بهترین خصلت است مگر نگفتی؟پس چرا به ایده ات عمل نمیکنی؟چرا کینه داری؟تو که چشمت خوب شد مگر خرج عمل را ندادند مگر دوباره زیباییت رابدست نیاوردی/ غرق در فکر گفتم :نمیدانم خودم هم نمیدانم شاید هنوز کینه دوران بچگی را دارم.شاید... ناگهان هر دو متوجه شدیم که حیاط مدرسه خلوت شده وفقط فراش مشغول جارو کردن است. یک خیابان تا منزل فاصلهداشتیم سر چهاراره که رسیدیم لوله آب ترکیده و سطح خیابان را اب گل آلود گرفته بود.مجبور شدیم مقداری از خیابان فرعی را که مخالف خیابان ما بود پیاده برویم تا بتوانیم از عرض خیابان عبور کنیم .چند قدم که رفتیم ناگهان یک اتومبیل به سرعت از کنار ما رد شد و تمام آب جمع شده را بر سر و رویمان پاشید.جیغ ظریف و کوتاهی کشیدم »وای خدایا خیس و کثیف شدم ای لعنتی. و همزمان با من فرحناز افزود:مردم آزار. اتومبیل ایستاد تازه متوجه شدم که چقدر ...بله...اتومبیل فرانک است یعنی فرانک است؟بسرعت نگاهی بساعتم انداختم .خانم بزرگ گفته بود ساعت 12 به فرودگاه میرسند.و الان ساعت حدود 2 بعدازظهر بود .جلوتر رفتیم هنوز ایستاده بود.پسر جوانی راننده اتومبیل بود خوب که نگاه کردم بهرام بود.چقدر چهره اش تغییر کرده !عجب جوان برازنده ای شده. انگار هنوز مرا نشناخته ولی با دقت و تعجب نگاه میکند .نگاه کوتاهی به او و بعد فرحناز کردم و گفتم:برویم. بهرام آهسته پرسید:پری؟...ببخشید شما...؟ و من بی توجه به او عرض خیابان را طی کردم.به حدی عصبی شده بودم که حتی وجود فرحناز را حس نکردم. صبر کن پری؟چرا آنقدر تند قدم برمیداری؟بهرام بود؟ جوابی ندادم. جدی تر پرسید:پرسیدم بهرام بود؟ بله بهارم بود.لعنتی!دیدی چطور خیسم کرد. ولی بیچاره که تو را نمیشناخت. نمیخواهد از او دفاع کنی این مارمولک را من میشناسم. دوباره که به چهارراه رسیدیم بهرام به سرعت از چهارراه عبور کرد طوری که صدای تیکاف چرخهایش تا چند صد متری میرفت. سر خیابان از فرحناز جدا شدم و بسوی خانه رفتم.دلم شور میزد حال عجیبی داشتم هنگامیکه سر کوچه رسیدم دیدم بهرام با اتومبیل وارد حیاط شد.چند لحظه صبر کردم تا داخل ساختمان برود.اصلا نمیخواستم با او رو در رو شوم چشمم در چشمش بیفتد یا حتی کلمه ای با او همصحبت شوم.زیر لب با خودم حرف میزدم:یعنی من هم آنقدر تغییر کرده ام عجب پسر جذابی شده.یعنی منهم آنقدر بزرگ شدم بالغ شدم؟ نفهمیدم چطور بخانه رسیدم.در نیمه باز بود حتما در را برای من باز گذاشته بود نگاهی به لباسهایم انداختم و آهسته گفتم:چقدر وقییح است؟پرررو... وارد شدم هنوز نرفته کنار اتومبیلش ایستاده بود و بر بر مرا نگاه میکرد.لبهایم را جمع کردم و بسمت ساختمان کوچک خودمان رفتم.وقتی بدر اتاق رسیدم برگشتم نگاه کوتاهی به او انداختم.رویش را بسوی درخت بید چرخاند و با حالتی مسخره آمیز گفت:حالتان چطور است آقای بید؟ چقدر لوس!جلف مسخره و داخل اتاق شدم توقع سلام هم دارد بی چشم و رو. مادرم منزل نبود در واقع هر روز این ساعت مشغول کار در آشپزخانه خانم بزرگ بود. از پنجره دیدم بهرام د راتومبیلش را بست و بسوی ساختمان رفت.با خودم غرغر میکردم و لباسهایم را عوض میکردم.زلزله دوباره آمد خرس گنده شده ولی هنوز شیطانی را کنار نگذاشته. هنگامی که لباسهایم را میشستم حرص میخوردم :باید این بی احترامیش را تلافی کنم نباید بگذارم به ریشم بخندد باید فکری کنم خب آقا بهرام خیسم کردی؟ حالا نشانت میدهم.مادرم طناب کوتاهی بین دو درخت چنار در پشت اتاقهایمان بسته وبد.بهوای پهن کردن لابسها به حیاط پشتی رفتم.از آنجا خوب اطراف را نگاه کردم باغ ساکت بود و فقط قار قار کلاغها بگوش میرسید لباسها را پهن کردم و دوباره نگاهی به ساختمان انداختم وقتی خیالم راحت شد با قدمهای کوتاه و آهسته بسمت اتومبیل بهرام رفتم.مرتب ساختمان را نگاه میکردم .یک نگاه به در ورودی ساختمان و نگاهی دیگر به پنجره اتاق بهرام که درست روبروی ساختمان ما بود خب مثل اینکه هیچ خبری نیست.حالا وقتش است خم شدم و باد چرخ جلو سمت راننده را خالی کردم بعد بسرعت چرخ عقب را بعد بی آنکه بروی خودم بیاورم بمنزل خانم بزرگ رفتم. (5) انگار سبک شده بودم/حس عجیبی داشتم.دیگر حرص نمیخوردم.چهره ام خاندان شده بود.در را باز کردم و داخل رفتم.فرانک را دیدم سر جایش میخکوب شده و بمن خیره ماند چشم در چشم من حتی مژه هم نمیزد.خندیدم:سلام رسیدن بخیر. صبر کن ببینم !خودت هستی؟...عجب؟!...ماشاالله حق دارند این اروپاییها وقتی برای چهره دوختر شرقی هلاکند. بسویش رفتم و صورتش را بوسیدم :خوش آمدی فرانک خانم! مادرم در حالیکه با پیش بند دستهایش را خشک میکرد جلو آمد.کنیز شماست خانم. ناگهان جرقه ای از مغزم عبور کرد گویا خودم را گم کرده بودم پاک فراموش کرده بودم که من دختر کوکب در خانه پدر بهرام...آه عجب اشتباهی کردم ای دختر احمق!میدانی کی هستی؟آخر تو را چه با بهرام لجباز یکردن ؟ناگهان بغض گلویم را فشار داد.چهره ام برگشت.حال عجیبی پیدا کردم از خودم متنفر شدم.پشیمان شدم.حالا اگر بهارم بفهمد کار من بوده چه میکند؟ار که از روی قصد لباسهای مرا خیس نکرد. پ پرک؟پری جان؟ بخودم آمدم:بله خانم؟ فکر کجا را میکردی؟ دستپاچه شدم و گفتم:هیچ جا. خدای من!موهایش را نگاه کن!هر تارش مثل کمند میماند چقدر بلد شده؟فکر کنم اصلا کوتاه نکرده باشی درسته؟ بله بله خانم! برگرد ببینم پری جان!و من بی اراده چرخی زدم و پشت به فرانک ایستادم همچون رباطی حرف شنوی میکردم و بی آنکه بدانم چرا.فرانک چند بار دستش را روی موهایم کشید و گفت:قدرت خدا را نگاه کن چقدر نرم و لطیف و به چه بلندی روی هم میرقصند. این زن هنوز طبع شاعرانه اش را از دست نداده.هنوز همان جمله های زیبا همان کلمه ها...ناگهان چشمم به بهرام افتاد .طبقه بالا کنار نرده ها ایستاده بود با عجله روسریم را روی سرم انداختم .او هم مانند مادرش به من خیره شد اما فقط یک لحظه و به سرعت به اتاقش برگشت. خدایا حالا چکار کنم؟چطور میتوانم چرخهای اتومبیل را باد کنم؟ پری جان غذا خوردی؟ هر چه بیشتر فرانک با من صحبت میکرد من بیشتر خودم را پیدا میکردم کی هستم و کجا هستم.حالا به واقعیت پی برده بودم .آنقدر در این چند سال دوستان و اولیا مدرسه از استعداد و زیبایی من تعریف کرده بودند من پا ک خودم را گم کرده بودم.در واقع من مقصر نبودم آنها از من یک کوه غرور ساخته بودند. کوکب ببین پری غذا خورده؟ فرانک این جمله را گفت و از پله ها بالا رفت.حالا فرق بین خودم و بهرام را میدیدم. آه فرحناز...حالا کجایی تا صعفهای مرا ببینی؟کاش اینجا بودی تا ببینم باز هم ارزو میکردی تار مویی روی سر من باشی؟حالا که من آرزو میکنم این موها را از ریشه نداشتم و جای یک ناخن تو بودم.با آن ثروت پدری در آن ناز و نعمت حالا کجایی تا ببینی چطور زیبایی و استعدادم را زیر پای فرانک و بهرام گذاشتم تا راحت بتوانند آنرا لگد کنند.کاش اینجا بودی تا ببینی چطور پ.لداری به زیبایی میگوید:غذا خوردی؟یا اینکه با استعدادی به پولداری میگوید بله خانم! اینبار مادرم باعث از هم پاشیدگی افکارم شد:پ پرک بیا غذا بخور. عصبانی بودم شاید هم دلخور.درست نمیدانم.ولی قهر نکرده بودم.گفتم:نمیخورم غذا خورده ام. و با عجله از ساختمان خارج شدم.گویا آرامش و راست بودم را فقط در اتاقهای خودمان جستجو میکردم.بسمت ته باغ میدویدم ناگهان صدای افتادن و سپس شکسته شدن چیزی بگوش رسید.تق.صدابلند بود.ایستادم و بطرف صدا برگشتم.اول زمین را نگاه کردم درست زیر پنجره اتاق بهارم یک گلدان شسکته با یک گل شمعدانی خاکهایش پخش شده بود.نگاهم را از گادان شکسته به بالا چرخاندم بهرام روی بالکن کوچک پنجره اش ایستاده بود و بمن نگاه میکرد.ولی باز یک نگاه کوتاه و دوباره داخل رفت .شانه هایم را بالا انداختم و لبهایم را به علامت چه میدانم جمع کردم.بعد برگشتم دیگر نمیدویدم گویا دلگیر نبودم انگار از آن حالت بیرون آمده بودم. نگاهی به چرخهای خالی باد انداختم و داخل اتاق رفتم.آه آه...وقتی دلگیرم و تنها به چه فکر میکردم؟نگاهی به کتابهایم انداختم و دوباره همان روزنه همان یک روزنه امید...کتابهایم .بله دوباره جلوی آینه ایستادم.باز فراموش کردی پری؟تو هیچ راهی برای خوشبختی نداری.فقط باز هم بگویم؟فقط اینده تو را درس خوادن تامین میکند.اگر میخواهی خوشبخت شوی اگر میخواهی به مقام و شهرت برسی اگر آرزو داری محترم باشی فقط درس بخوان پری.که از این راه به همه جا میرسی.تو گه چند سال پیش هدفت را لابلای این کتابها پنهان کردی پس تلاش کن .و از این راه به آنچه که میخواهی برس.و دوباره لبخند لبانم را از هم باز کرد:میخوانم پری قول میدهم تلاش کنم خواستن توانستن است حالا میبینی؟ثابت میکنم که میتوانم. گرسنگی را فراموش کردم.فقیر بودن را فراموش کردم.دوباره کتابهایم را در سینه فشردم و فقط به اینده ای روشن فکر کردم. عصر مادرم آمد یک ظرف غذا در دست داشت نگاهی به گوشه و کنار خانه انداخت همه جا را تمیز کرده بودم سماور روشن بود و قل قل میکرد .مادر ظرف غذا را کنار سماور گذاشت و گوشه ای نشست.خسته بود ولی بروی خودش نمی آورد.چهره مظلومش موهای سپیدش دستهای چروکیده اش قلبم را بدرد می آورد.دستش را برد تا ظرفی را که اسپند در آن بود در بیاورد.با اخلاقش آشنا بودم.از زمانی که چشمم آسیب دیده بود میترسید که دوباره کسی مرا چشم بزند:میگفت:آنروز فرانک تو را چشم زد امروز هم مرتب از چشمها و موهایت تعریف میکرد میترسم دوباره چشمت بزند.بلند شدم تا پرده را کنار بکشم.راستش از دود اسپند خوشم نمیامد.وقتی پرده را کنار کشیدم بهرام را دیدم لباسش را عوض کرده بود بلوز استین کوتاه و سفید و شلوار لی تنگ پوشیده بود.بهرام بی آنکه به چرخهای اتومبیل نگاه کند سوار شد و اتومبیل را روشن کرد.نفس راحتی کشیدم و خیالم راحت شد.باغبان در را برایش گوشد و بهرام حرکت کرد.بسرعت خود را کنار کشیدم تا هنگامیکه از جلوی در پنجره رد میشود مرا نبیند.باز دلم طاقت نیاورد میخواستم ببینم متوجه پنچری اتومبیلش میشود یا نه.بنابراین از گوشه پرده با یک چشم بیرون را نگاه کردم.آهسته رد شد و درست لحظه ای که قصد داشت از حیاط خارج شود ایستاد.یکجا دلم فرو ریخت ای خدای من!حتما متوجه شد.با دقت نگاه میکردم پیاده شد و حدسم تبدیل به یقین شد.اول چرخ جلو و بعد چرخ عقب را نگاه کرد.یک دست را به کمرش و دست دیگرش را داخل موهایش برد.گویا در فکر بود.من گوشه پنجره نگران مینگریستم .قلبم همچون گنجشکی که اسیر شده باشد میتپید.نفسهایم به شماره افتاده بود.عجب غلطی کردم.چه حماقتی کردم.دختر احمق وای!بسوی پنجره ما برگشت اینجا را نگاه میکند.و من بیشتر ترسیدم.ابروهایش را در هم کشیده بود و لبهایش را میجوید.حتما فهمیده کار من است.خب اینکه معلوم است.چه کسی دست به چنین کاری میزند؟غیر از من احمق؟نگاهش را به پنجره دوخته و در همان حالت که ایستاده بود سرش را تکان داد.حتما دارد برایم نقشه میکشد.میخواهد تلافی کند.ای کاش بروم و با یک عذر خواهی همه چیز را پایان دهم.ولی نه امکان ندارد پاهایم حرکت کنند مگر میتوانم؟آن هم هیچکس نه من؟بروم ازبهرام عذرخواهی کنم؟و زیر لب صدای خودم را میشنیدم.ببخشید بهرام خان!حماقت کردم پوزخندی زدم و از روی حرص گفتم:محال است حتی اگر بمیرم مگر او وقتی چشم مرا کور کرد از من عذرخواهی کرد؟ با خودت چه میگویی پری؟ صدای مادرم را میشنیدم ولی چشمم به بهرام بود.ای وای چرا نمیرود؟هنوز در فکر است به چه فکر میکند؟ چند لحظه بعد بهرام با حالتی عصبانی با پای راست محکم به چرخ اتومبیل کوبید و با صدای بلند بطوری که انگار بمن میگفت داد کشید:آهای باباعلی!بیا پنچری این وامونده را بگیر.بعد که صدایش را پایین تر آورد افزود:نشانت میدهم.




منبع : roman-novel[dot]mihanblog[dot]com[slash]post[slash]832

رمان رمان خانه دانلود رمان , تنهایی هایم , اس ام اس برای همه, زندگی زیباست, انجمن رمان نویسی هیچ گلی برای , زندگی زیباست مطالب بهمن 1391, ♪ دفتر تنهایی من مطالب بهمن 1388,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات