تبلیغات

انشا با موضوع چرا؟



موضوع انشا [چرا باید قدر فرصت ها را دانست؟]

من یک عکس دارم از روزهای بچگی، که عکسِ قشنگی است؛ روزهای پنج-شش سالگی شاید. مرتب و مودب نشسته ام روبروی آقای عکاس و لبخند زده ام. یک پیراهنِ سفیدِ تور توریِ آستین کوتاه تنم هست که البته از آرنج به پائینم توی عکس پیدا نیست. موهایم مشکیِ براق است، نه مثلِ حالا بی رنگ و رو و بی حالت... یک نُسخه از این عکس را مادربزرگِ پدری ام گذاشته کنار عکس باقیِ نوه ها، طبقهء پائین میز تلوزیون قدیمی اش توی اتاق. یک نُسخهء دیگر را خودم گذاشته ام توی قابِ عکسی که خرسِ کوچولوی قهوه ای رنگم بغل گرفته، همین جا روبروی تختم. یکی دیگر را هم توی آلبوم خانوادگی داریم که آن را با دستخطی که از یک بچهء شش ساله انتظار می رود به «دائی» تقدیم کرده ام. پُشت عکس -احتمالاً با هزار ذوقِ کودکانه- نوشته ام: «دائی جون... این عکس را برایت میفرستم». و نمیدانم چرا هرگز نفرستاده ام.

ورق زدنِ آلبوم -مجازی یا واقعی- آدم را دیوانه می کند؛ مخصوصاً وقتی بدانی چرا داری آلبوم را ورق میزنی. وقتی بدانی همین الان هاست که برسی به آن عکسی که دائی بعد از چیدنِ هنرمندانهء سفره عقد مامان و بابا، با آن پیراهنِ شکلاتی خوشرنگ و آن سبیل های مُد روز، دست به سینه ایستاده پُشت به آینه و لبخندِ محوی هم روی لبهایش هست انگار... دوباره دیدنِ عکس ها آدم را مچاله می کند. مثلِ تمام عکسهای تعطیلاتِ عید امسال در منزل دائی... و تداعیِ چسبناک و تلخِ خاطره ها...

کاش دقیقه ها به روزِ نمیدانم چندمِ عید بر می گشت. به همان وقتی که آویز بی مقدار موبایلم چشم دائی را گرفت و طلبش کرد برای دسته کلیدش. کاش همان موقع با پر روئی و شیطنت میگفتم «پس باید مبادلهء کالا به کالا کنیم دائی! تو هم باید اون تسبیحتو بدی به من!» همان تسبیحی که تصویر دست هایش با آن کامل میشد و برایم مقدس بود انگار. کاش خجالت را کنار میگذاشتم و تسبیح را میگرفتم... یا آن خودکارها... آن شش تا خودکار نفیس که به نیتِ دائی خریدم و توی جیبِ مخفی کوله ام جا دادم تا در اولین فرصت به دستش برسانم برای نوشتن های بسیارش. و هرگز این اتفاق نیفتاد. خودکارها آنقدر توی آن جیب ماندند تا یکی یکی برای نوشتن بیرون آمدند و تمام شدند... یا آن روز غروب... کاش کلوچه های بیشتری برایش میبُردم. کاش.. کاش.. کاش..

آلبوم را میبندم. فولدر عکس ها را میبندم. صفحهء شخصی مجازی ام را از یک حدی به بعد اسکرول نمیکنم. آن اعلامیهء بزرگِ چهارتا شده توی داشبورد را باز نمیکنم. هیچ ویدئوی خانوادگی را پلی نمیکنم... فرصت ها از دست رفته است...

 زنگ انشا



منبع : blue-paragraph[dot]blogfa[dot]com[slash]post-528[dot]aspx

موضوع انشا چرا باید قدر فرصت ها , همه چی انشا با , فارسی موضوع انشا, من و زندگی ام موضوع انشا زندگی , تبلیغات فرهنگی موضوع انشاء , انشا توصیف زیبا در خصوص پاییز, همیشه بهتر انشا با موضوع ,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات