تبلیغات

فعلا نمیخواهم حرفهای اصلی خویش



شاهرخ میرزا
بعد از مرگ امیر تیمور لنگ، جانشینانش در دو سه جای بر تخت سلطنت تکیه زدند. در خراسان شاهرخ بر تخت نشسته اعلان سلطنت مستقل کرد. وی هرات را پایتخت خود قرار داد. پس از سه چهار سال به دیگر جایها که زیر سلطه پدرش بوده و حالا دیگران در آن حکومت میکردند حمله برده آن جایها را به تصرف خود در آورده جزو امپراطوری خود نمود.

شاهرخ میرزا شخصی عادل، علم دوست، آرام و متین و پشتیبان هر نوع فرهنگ و هنر بود. علماء، میناتوریست ها، ادیبان، شعراء، خطا طان و خلاصه کلام هر کس که یک نوع کسبی داشت مورد عنایت و احترام شاهرخ قرار میگرفت. از همین خاطر تمام این هنرمندان به هرات روی میآوردند و هرات مرکز علم، هنر و ادب شده بود.

در هرات بود که شاهرخ عاشق گوهرشاد شد و او را به زنی خویش ( ١ )  در آورد. گوهرشاد زنی بود بسیار فهمیده و توسط شاهرخ شوهر خویش کارهای بزرگی انجام داد که بعضی از آن ها تاریخ گشته است. مثل منارا، تخت صفر و..........................................................

 

مقبره هر دو در خیابان و در نزدیکی منارا واقع شده است که خود حکایت از تاریخ میکند. بر سر مزار ایشان گنبد زیبای ساخته شده که به گنبد گوهر شاد بیگم مشهور و معروف است.

نقل است که روزی شاهرخ میرزا از کار روزانه سلطنت فارغ شده به طرف خانه خود روان بود. اتفاقاً آن روز بسیار گرم و سوزان بود. همانطور که مشغول راندن بود و عرق از سر و صورتش میریخت، متوجه شد که یک دختر همرای یک تاس از جوی که نزدیک آن بود کوزه اش را آب میکند. ( نام جوی، جوی سلطانی است ). شاه اسب را به سمت دختر رانده و از خواست تا برایش کمی آب بدهد. دختر بدون نگاه کردن به شاه برایش گفت که تاس کثیف است و باید آنرا خوب پاک کند. شاه ناچار حرف او را قبول کرد، در حالیکه از تشنگی به جان آمده بود. دختر به آرامش کامل چند دفعه تاس را پاک و پس گلی کرد. شاه که متوجه او بود گفت که اگر او این دفعه تاس را آب کرده برایش ندهد، از سر کوزه آب خواهد خورد. دختر تاس را آب کرده آهسته آهسته به شاه نزدیک شد تا تاس را برایش بدهد، شاه که دیگر از تشنگی رمقی در بدنش نمانده بود با یک حرکت سریع تاس را از دست دختر گرفته و سر کشید. هنوز یکی دو جرعه از گلویش پائین نرفته بود که دختر چنگ انداخته، تاس را از دم دهان شاه گرفت. شاه که از این حرکت تعجب کرده بود بسیار خشمگین نیز شد. سبب را از دختر سوال کرد. او در جواب گفت که پشت تاس کثیف است. از جواب دختر شاه خشمگین تر شده شمشیر خویش را از نیام بر کشید و گفت الان است که ترا بکشم تو به یک آدم تشنه آب نمیدهی. دختر در جواب گفت: من بحال این ملت افسوس میخورم که چنین شاهی بی عقلی دارد. شاه که سخت از جواب دختر حیران شده بود گفت: راز جوابت چیست و از کجا دانستی که من شاه استم؟ او در جواب گفت ترا از لباس هایت، طرز حرکات و گپهایت شناختم و چون تو بسیار مانده بودی، خون، آب، بلغم و رگهای بدنت همه باز بودند. اگر در جا آب مینوشیدی خطر از اینکه خون در رگهایت جمع شود و دچار مریضی های گوناگون شوی بسیار بود. از این سبب بود که در آب دادن تال دادم. شاه از جواب دختر خجل شده شمشیر پس در نیام گذاشت و از او نامش را پرسید. او نامش را گوهر گفت. شاه از گوهر پرسید که آیا تا بحال شوهر کرده و یا نامزد دارد. گوهر در جواب نه گفت. شاه اسم پدرش را پرسید، گوهر گفت که نام پدرش صفر میباشد و شغل او گاوچرانی است. این را هم اضافه کرد که پدرش را صفر گاوچران صدا میزنند. بعد شاه عنان اسپ را کشیده راهی منزل شد.

 

آنشب را شاه نتوانست بخوابد و همه شب در فکر گوهر بود. او احساس کرده بود، خواسته ناخواسته عاشق گوهر آن دخت دهاتی شده است. صبح روز بعد در دربار ٤٠ نفر از درباریان را همراه با چندی اسپ سوار پیش صفر گاوچران از بهر خواستگاری دخترش گوهر فرستاد. وقتی صفر اسپ ها را از دور دید پا به فرار گذاشت، در آن نزدیکی کوهی بود و سنگ های خورد  و بزرگ داشت. او میتوانست بخوبی از آن همه سنگ رد شود ولی تعقیب کنندگان به مشکل دچار شدند چرا که اسپ در آن جا نمیرفت و آن ها هم نیز با پای نمیتوانستند صفر را تعقیب کنند. ناچار با هم مشوره کرده به این نتیجه رسیدند که یک نفر از هم مسلک های خود صفر را پیدا کرده و نزدش بفرستند. بالاخره یک گاوچران دیگر که نامش جمعه گاوچران پیدا کرده او را نزد صفر روان کردنند. جمعه از سواران کمی دور شده، دست خود را به گوش برده و با آواز بلند صفر را صدا کرد: صفر هاوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو صفر صدای جمعه را شناخته جواب پس داد. بعد جمعه نزد او رفته برایش گفت که این سواران از بهر خواستگاری گوهر آمده اند و او چرا فرار نموده است. صفر جواب داد روز گذشته موقع گذشتن از پل شنگ یکی از گاوان در سوراخی گیر کرده و در وقت بیرون آوردن کمی زخمی شد و امروز هم صاحبش او را نفرستاده. چون سواران را دیدم ترسیدم که صاحب گاو کدام کس را سر من نفرستاده باشد. بعد هر دو با هم نزد فرستادگان شاه آمدند.  صفر برایشان گفت: من تا فردا وقت لازم دارم. فردا جواب تان را میدهم. فردای آن روز صفر گفت: من راضی ام اما گوهر یک روز دیگر هم وقت میخواهد. بالاخره وقت اقرار رضایت فرا رسید. شاه از صفر مهر شیربهای دخترش را پرسید. او در جواب گفت: چون روضی را خداوند (ج) میدهد قرار این آیه و( ما من و دآبة فی الارض الا علی الله رزقها) سوره هود (ع) آیه ۶ اول جزء ۱٢از این خاطر شیر بهای او را بخشیدم. چون برای من حرام است. مهر را از خود گوهر پرسان کنید. بعد شاه گفت که از گوهر مهر او پرسیده شود.

چنین بود رسم شاهان عادل که حتی از یک گاوچران و دخترش رضایت و مهر را پرسان مینمودند. نه مثل حالا که هر کار را به ظلم و ستم میکنند.

گوهر در جواب گفت: برای خودم هیچ نمیخواهم ولی در پائین کازرگاه در همان میله جای که سال یک بار ( روز اول سال ) مردم دور هم جمع میشوند, برای پدرم تختی بسازید و پدرم را نیز بزرگ گاوچرانان کنید. رسم چنان باشد که در سال یک روز تمام گاوچرانان پیش پدرم آیند و هر کدام در اطراف تخت نهالی بنشانند. و چنان شد که گوهر کفته بود. تخت را ساختند و او تا حالا به تخت صفر مشهور است. اکنون تخت صفر یکی از بزرگترین میله جاهای شهر هرات است. در جشن عروسی خواهر خوانده های گوهر این طور زمزمه میکردند: گوهر شاد شد و شاد شد و شاد که گوهر شاد شد. از آن به بعد نام گوهر به گوهرشاد تبدیل شد. بعد از آمدن به حرمسرای شاهرخ میرزا به رسم احترام بیگم هم به نامش اضافه شد. حالا او گوهر دختر صفر گاوچران نبود، بلکه گوهر شاد بیگم ملکه شاهرخ میرزا و امپراطوری وی بود. از گوهر شاد بیگم کارهای بزرگی سر زده که شرح آن در اینجا نتوان کرد. از آنهمه شاید بتوانم بسیار کم چیزی برایتان آماده و نقل کنم. اگر شما علاقه به خواندن آن داشته باشید. یکی که همین تخت صفر است و فعلاٌ دیگری منارا.



منبع : ramin765[dot]blogfa[dot]com[slash]post-86[dot]aspx

عشرت سر ا کا بل شاهرخ میرزا, دنیای رمان رمان دایره قسمت 5, مشاوره دکترمحمود گلزاری , دنیای رمان رمان دایره قسمت 9, دنیای رمان رمان شب سراب 18, رمان طنز , فراق یار زندگینامه رسول ترک,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات